آسمانه ایران کهن The Heaven of Ancient Iran

پژوهشهای ایران باستان و زبانهای کهن On the ancient Persians civilization and old Iranian languages

نام:
مکان: Iran

دوستار تاریخ و فرهنگ ایران

۲۷ تیر ۱۳۸۸

داستان کوه بیستون جستار دوم: اندیشه های کوه سسسس کوه بیستون آنسوی سهنه و دیواره آن به سوی کوههای اسحاق وند و هرسین است. بیستون واپسین کوه از کوههایی است که از پایین دشت دینور به سوی جنوب و از کرمانشاه به سوی شرق کشیده شده اند. پس جایگاهی ویژه و چشم اندازی زیبا داشته چنانچه اگر از دور به آن بنگرید آنرا از کوههای نزدیک بلندتر می پندارید. گوشه بودن این کوه و جایگاه دیواره جنوب آن چنان است که در میان کوههای دیگر تک بوده و نگاه آدمی ناخودآگاه به ستیغ آن کشیده می شود. چنین ویژگی هایی به همراه رودهای زیبا و چشمه های کنار آن، این کوه را در روزگاران کهن درمیان کوههای دیگر برجسته ساخت و ایرانیان کهن را که بیشترین نگاهشان به آسمان و خورشید بود برآن داشت تا این کوه را «بغستان» (OP: *Bagistān) یا «جایگاه خدا» بنامند. ایرانیان باستان کوهها را جایگاهی برجسته و آرامش بخش می دیدند. نزد آنان کوه (OP: kaufa , Ave: kaofa) نشان بزرگی و شکوه و جایگاه رویدادهای سرنوشت ساز در نبرد کیهانی نیکی و بدی بود. در سرودهای اوستا از کوهها به نام «راستی بخشنده» (Ave: aša xvāθra) و «شادی بخش» (Ave: poura xvāθra) یاد شده و نام بسیاری از کوهها از اندیشه های «نیرومندی»، «سختی»، «دلیری»، «شادی» و «بخت» سرچشمه یافته بود. به ویژه در سرود «زامیاد یشت» نام بسیاری از کوهها از روزگار دیرین ایرانیان آورده شده است. نام کوهی Ave: uši darena (سپیده دم درخشان) بود و کوهی دیگر Ave: Mazišvant (دارنده بزرگی)، همچنین کوههایی دیگر که نامشان Ave: Ereziša (راست و برافراشته)، Ave: Spentō dāta (داده پاک)، Ave: Ahurana (کوه اهورا)، Ave: Barō srayan (دارنده زیبایی) بود. نام برخی کوهها نیز نمایانگر چشم انداز زیبا و بلندی آنها بود، چون Ave: Raodhita (کوهی که گیاه فراوان روید)، Ave: Erezifya (شاهین)، Ave: Starō sāra (ستاره سر)، Ave: Vafraya (برف مند)، Ave: Upāiri saəna (برتر از پرش شاهین)، Ave: Spita varenah (سپیدرنگ) و Ave: Spita gaona (سپیدگون). آنگاه که پسان تر آریایی ها به سرزمین های نوین کوچیده به تاریخ گام نهادند، آن نامها را با خود آورده به کوههای سرزمین های نوین که پیرامون خود می دیدند، نهادند. البرز در مازندران همان Ave: Harā bərəzaiti یا «هرای بلند»، الوند در همدان همان Ave: Aurvant یا «دلیر و چابک»، راوند در خراسان همان Ave: Raēvant یا «با شکوه»، سهند در آذربایجان همان Ave: Asnvant یا «آسمانی»، توروس در آناتولی همان Ave: Taəra یا «ستیغ» و بادغیس در افغانستان همان Ave: Vāiti gaēsa . شگفت انگیز است که در اوستا نام بیشترین کوهها در همان سرود زامیاد یشت که ما آنرا در ستایش «خورنه» Ave: xvarənah یا «فر» (far) می شناسیم گردآمده است. نزد مردمان کهن پیوند کوه با « اندیشه های خورشید» بسیار دیرین و گسترده بود. قبیله هایی که در دشت ها می زیستند بامدادان برآمدن خورشید را از آنسوی کوهها می دیدند و باور داشتند خورشیدی که تاریکی شب را از میان برمی دارد، شامگاهان دوباره به سوی کوهها باز می گردد. آیا نزد ایرانیان کهن، میان کوهها و باور به خورنه پیوندی بود که نام آنها در این سرود آورده شده است؟ بنیاد پیوند کوه و خورشید بسیار ژرف و دیرین و ریشه آن، باور مردمان کهن به دریایی بسیار پهناور و خروشان بود، که می پنداشتند پیرامون خشکی ها گسترده بوده می گفتند زمین درمیانه این دریا چون یک کشتی شناور و کوهها از آن برآمده بودند. درست مانند خشکی هایی که در میانه دریاها دیده می شوند و دارای کوه و تپه هستند. چنین پنداری ریشه در باورهای مردمان کهن به جزیره های شناور درمیانه آبها داشت و به احتمال بسیار از نگاه مردمانی که در کرانه های دریاها و رودخانه ها می زیستند برآمده بود. چنین بود که قایق ها و کشتی هایی که مردم در آن به سفر می رفتند می توانست در پیدایش این پندارها نقش داشته باشند. همچنین نگاه به برگ گیاهانی چون «گل نیلوفر» (Lotus) که روی آبها شناور هستند راهی دیگر برای پیدایش این باورها بود. شگفت آور اینکه همین گل نیلوفر نزد بسیاری از مردمان کهن نمادی برای خورشید و خاستگاه آن بود. از سویی دیگر توفان و سیل نیز در پرورش اندیشه جزیره های شناور، کوه کیهانی و پیوند آن با خورشید بسیار نقش داشت. هرگاه رودها و آب ها خروشان می شدند، زمین و دشت ها زیرآب رفته و هرگاه توفان فروکش می کرد، خورشید از پشت ابرها نمایان شده تپه های خاکی و گل و لای از زیر آب سربرآورده یا خشکی ها پیدا می شدند. نزد مردمان کهن توفان و سیل نماد یورش نیروهای تاریکی و بدی بود. آنها می پنداشتند روزگاری نیروهای تاریکی و بدی به درون آب دریای کیهانی رفته و آنرا تلخ و خروشان ساخته اند. هرگاه دریا خروشان می شد، نشان یورش نیروهای تاریکی برای نابودی زمین بود که می پنداشتند چون جزیره ای بزرگ روی آب دریای کیهانی شناور است. بازتابی از چنین پنداری دیرین را درمیان ایرانیان کهن می بینیم که می گفتند سرزمین «خونیرس» میانه دریایی بسیار بزرگ به نام «فراخکرت» (Ave: Vourukaša) شناور و کوهی بسیار بلند به نام «تیرگ البرز» در میانه آن است. همچنین نشانه هایی از این اندیشه را به خوبی در ماجرایی که هرودوت درباره لشکرکشی ایرانیان باستان به اروپا آورده است می یابیم. آنجا که ایرانیان پلی بزرگ را برای گذر از تنگه هلسپونت ساخته اما توفانی سهمگین بندها و زنجیرهای آنرا پاره کرد. آنگاه «خشایارشا» سخت خشمگین شد و فرمان داد سیصد تازیانه به دریای خروشان زده دو رشته زنجیر در آب انداخته و آنرا با آهن گداخته داغ کنند. زیرا باور داشت که نیروهای اهریمن برابر ایرانیان برخاسته و دریا را توفانی کرده اند. «تو ای آب تلخ، سرور و بزرگ تو این چنین به سزایت می رساند. زیرا تو او را آزردی، با اینکه آزاری به تو نرسیده بود. پادشاه خشایارشا از روی تو خواهد گذشت. چه تو بخواهی یا نخواهی. همانا تو شور و فریفتاری، از اینروست که تو را نمی ستایند.» سسس بنیاد چنین اندیشه ای ترس مردمان کهن از سفر به میانه دریاها و اقیانوس ها، گم کردن راه و گرفتار شدن در توفان بود. باور به دریای کیهانی خروشان، کوه و خورشید درمیان بسیاری از مردمان کهن گسترده بود. مصریان کهن باور داشتند خورشید از میان تخم مرغی شناور روی آبهای کیهانی «نو» (Nu) زاده شده و اندیشه برپایی اهرام که چون کوهی بزرگ بوده پهلوهای آنها در راستای گردش خورشید در آسمان است، زاده گمانه ها درباره طغیان رود نیل و سپس برآمدن تپه های خاکی از زیر آب ها بود. بسیاری از مردمان کهن باور داشتند که نیروهای تاریکی آب دریای کیهانی را تلخ و تاریک ساخته و در جستجوی خورشید نماد روشنایی و نیکی هستند. اما خورشید تا روزی که نبرد واپسین روشنایی و تاریکی آغاز شود، در جزیره ای بزرگ پناه گرفته است. چنین بود که به نوشته هرودوت در نزدیکی شهر «باتو» (Buto) در مصر باستان دریاچه ای بزرگ بود که جزیره ای به نام «چمیس» (Chemmis) درمیانه خود داشت و مردم می پنداشتند که شناور است. در این جزیره پرستشگاهی برای خورشید برپا بود. زیرا مصریان می پنداشتند زمانی که نیروهای تاریکی (Typhon) در جستجوی «هوروس» (Horus) خدای خوشید بو،. آب دریاچه را خروشان ساخت تا این جزیره را که خدای خورشید در آن پنهان بود نابود سازد. یونانیان می گفتند «آپولون» (Apollo) خدای خورشید در جزیره «دلوس» (Delos) زاده شده است. پرویی ها باور داشتند زمانی آبهای «دلوگ» (Deluge) خروشان شده همه مردم را نابود ساخت. اما سرانجام «ویراکوچا» (Viracocha) خدای خورشید که در جزیره ای میانه دریاچه «تیتاکاکا» (Titacaca) پنهان بود، برخاست. شهری به نام «کوزکو» (Cuzco) ساخت و «اینکاها» (Incas) باور داشتند که از نوادگان این خدای خورشیدی هستند. داستان «ادیسه» (Odysseus) نزد بسیاری آشناست. آن بخش از این اسطوره ما را به چشم اندازی از باورهای خورشیدی رهنمون می شود که به این ماجراجو گفتند جزیره ای زیبا و سبزرنگ میان اقیانوس هاست و «هلیوس» (Helios) خورشید یونانیان گله های خود را در آن می چراند. به باور یونانیان خورشید در کوهی زیبا به نام «پاراسوس» (Parrassus) می زیست. ژرمن ها می گفتند مارهای بزرگ در میانه آبهای دریای خروشان دریاها زندگی کرده و چشم به راه خورشید هستند تا هنگام غروب خورشید آنرا فروخورند. آنان آشکارا می گفتند هنگام غروب خورشید صدای هیس هیس مارها را باگوش خود در دریا می شنوند که در جستجوی خورشیدند. هندوان کهن نیز کوههای «لوکالوکا» (Lokaloka) را دربرگیرنده پیرامون زمین «جمبودویپا» (Jambudvipa) که در میانه دریایی بزرگ بود می پنداشتند. ایرانیان کهن زمین را چون بشقابی گرد شناور روی دریای کیهانی فراخکرت می پنداشتند. اما زمانی نیروهای اهریمن و تاریکی آسمان را شکافتند و بخشی از آنها چون ماری بزرگ به آبهای دریای کیهانی رفتند و آنرا تلخ و خروشان ساختند. به هنگام یورش آنان زمین لرزید و کوهی بلند به نام «البرز» از میانه آن برخاست. ستارگان جنبیدند و خورشید که پیش از آن فراز زمین ایستاده بود، به «تیرگ البرز» که بلندترین ستیغ کوهها در میانه زمین بود، پناه برد و همراه ستارگان، پیرامون آن به گردش پرداخت و این گردش تا روزگار فرارسیدن نبرد واپسین روشنایی و تاریکی پیوسته است. کوه البرز پناهگاه و جایگاه خورشید، ایزدان و نیروهای نیکی و جایگاه نگهبانی خورنه و کوههای دیگر از این کوه روییده اند. چنین بود که نزد ایرانیان کهن کوهها با فره ایزدی در پیوند بوده نام بسیاری از آنها در زامیادیشت آورده شدند. «مهر» فراز البرز کاخی بزرگ داشت که آنجا نه شب بود و نه تاریکی، نه سرما و نه بیماری و نه مرگ و ستیغ این کوه جایگاه روان درگذشتگان نیک بود. «سروش» نیز فراز این کوه کاخی با هزار ستون داشت که خود به خود روشن و ستاره نشان بود. ستیغ البرز Ave: hu kairya بود. کوهی سراسر زرین و درخشان که ایزد «هوم» فراز آن آیین بجای آورد. بلندای این کوه هزار برابر بلندی آدمی و«اردویسور آناهیتا» از فراز آن به دریای فراخکرت ریخته، «جمشید» فراز آن صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد. بسیاری از رویدادهای رزمی ایرانیان نیز هنگام در آمیختگی و نبرد میان روشنایی و تاریکی با همین کوه البرز یا «کوه برز» در پیوند بود. در رویدادهای شاهنامه هم «فریدون» و هم «کیقباد» نیاکان پیشدادیان و کیانیان، پیش از رسیدن به پادشاهی زمانی را در کوه البرز به سر برده و«سام نریمان» فرزند سپید مویش را که در درخشندگی و سپیدی بود به البرز سپرد و این نوزاد، شیرخوار شاهینی بزرگ به نام «سیمرغ» شد که در این کوه آشیانه داشت. کیکاوس نیز کاخی بزرگ از سنگ خارا در این کوه ساخت. کوه البرز در بسیاری از رویدادها در کنار ایرانیان و آرامش بخش آنان بود. یکـــــی میل ره تا بـــه البرز کوه یکــــــی جایگه دید برنا شــکوه درختان بســــــــــــــیار وآب روان نشــــــستنگه مـــردم نـــوجوان یکی تخت بنـــــــهاده نزدیک آب برو ریخته مشــک ناب و گـــلاب یکی کاخ بود انـــــــدران برز کوه بدو سخت نزدیک و دور از گــروه یکی برز کوهست از ایدر نه دور همه جای خوردن گه کام و سور آنچنانکه در سرودهای ایرانیان کهن تیرگ البرز جایگاه فره ایزدی و خورشید وایزدان بود، در سرودهای شاهنامه نیز کوه «تیره» جایگاه و راهنمای پهلوانان بزرگ بود. در بسیاری از سرودهای شاهنامه، آغاز رویدادهای بزرگ همان برآمدن خورشید از فراز کوه تیره بود. درست همانگونه که خورشید در بامدادان از روزنه های تیرگ البرز برمی خاست. چو خورشید برزد سر از تیره کوه میان را ببستند ترکـــــان گـــــروه .................... چو خورشید برزد سر از تیره کوه تهمتن ز خواب خوش آمد سـتوه ............................... در ین داستان نیز شب بر گذشت سپـــــــهر از بر کوه تیره بگــشت .............................. چو خورشید برزد سر از تیره کوه بیامد به پشــــتش زهر سو گروه ........................... چو خورشید برزد سر از تیره کوه خــــروشـــــی بر آمد زهر دو گروه .......................... بر آمد شب آنگه شب از تیره کوه ســـــــــپه باز گشتند هر دو گروه ..................... البرز جایگاه پاسداشت زمین و سرزمین ایرانیان از یورش نیروهای اهریمن بود، ستیغ آن کوه تیره بود و ایرانیان باور داشتند همه کوههای این سرزمین از بن این کوه بر آمده بودند که یکی از آنها کوه بیستون بود. «کوه گناباد، کوه اسپروز، کوه پهرگر، کوه دنباوند، کوه راوگ، کوه زرین، کوه دایباد (که) کوه داواد است، کوه میزن، کوه مرغ همه از ابرسین، منوش ودیگر کوهها که برشمرده است........این جای را باشد که زراود باشد که راوگ بشن و باشد که کلاد خوانند. از دوی سوی کوه و راه میان (دره) است. دژ فرود (آنجا) است. به سبب دژی که آنجا ساخته شده است، این جای راکلاد دژ خوانند در بوم سرخس. کوه اسپروز بالای چینستان، دایباد به پارت، پهرگر به خراسان، کوه مرغ به لاران، کوه زرین به ترکستان، کوه بهستون به سپاهان کرمینشان» (بندهش، 85) آیا هنگامیکه داریوش بزرگ هنگام بر شمردن سرزمین های در فرمان خویش از «دریا» (OP: drāya) نام می برد، به همان دریای بزرگ فراخکرت نیز می اندیشید؟ با آنکه در نوشته های هخامنشی نامی از البرز برده نشده اما برخی از رویدادهای سالهای نخستین پادشاهی داریوش بزرگ با برخی ازکوهها در پیوند بود. θātiy Dārayavauš xšāyaθiya pasāva I martiya maguš āha Gaumāta nāma hauv udapatatā hačā Paišiyāuvādāyā Arakadriš nāma kaufa hačā avadaša …. داریوش پادشاه می گوید: سپس مردی مغ بود گئوماته نام. او از «پیشیااووادایا» برخاست. کوهی است «ارکدریش» نام، هنگامیکه از آنجا برخاست... (سنگنبشته بیستون، بند11، خطهای 35 تا 37) آشکار است تاکید داریوش بزرگ بر اینکه کوه ارکدریش که در پارس بود، نقطه آغاز شورش گئوماته است، ریشه در همان باور ایرانیان در نقش کوهها داشته است. از سوی دیگر کوه «پرگ» (OP: Parga) در پارس جایی بود که شورشی دیگری به نام «وهی یزدانه» (OP: Vahyazdāta) در آنجا سرکوب شده و داریوش نیز به نام این کوه تاکید دارد (بیستون، ستون سوم، خط44 ). بیشترین آرامگاه های شاهان هخامنشی در دل کوهها است. همچنین دخمه های فراوانی از ایرانیان کهن در ماد و پارس دیده می شود. هرودوت نیز زمانی نوشت که شیوه ایرانیان چنین است که به بلندای کوهها می روند و آنجا برای«اهورامزدا» قربانی می کنند. بیشترین آتشگاهها و پرستشگاههای کهن در دل کوها بود. کاخهای پارسه نیز درکنار کوهی بود که به احتمال بسیار نامش با «مهر» پیوند داشت.چنین بود که نزد ایرانیان کهن کوهها جایگاهی بس برجسته داشت و کوهی چون بیستون که داریوش بزرگ سخنش را به او امانت سپرد، برای جایگاه جغرافیایی ویژه ای که در دل سرزمین مادها داشت و همچنین نمای زیبای آن نزد مردم این سرزمین کوهی نامدار بود.